X
تبلیغات
خاطرات تلخ وشیرین من


خاطرات تلخ وشیرین من

سلام آبجی ها وداداشی عزیزم من ،از اینکه به وبلاگم آمدید خیلی خوشحال و سپاسگذارم



هدف ساختن این وبلاگ این بودکه از خاطرات زندگی منو بخونند ومثل زندگی زجر آورمن نداشته باشید

طریقه ی خوندن خاطرات :به ترتیب پستهای خاطرات شماره گذاری شده

ودر قسمت موضوعات وب خاطرات تلخ وخاطرات شیرین نوشته شده

خاطرات تلخ شروع خاطرات من است وسختی های زندگی من نوشته شده

وخاطرات شیرین هم دنباله ی خاطرات تلخ است

دوستانی که مایل به خوندن خاطرات من همستند اول باید به قسمت خاطرات تلخ برن وآنها رو بخونند بعد به قسمت خاطرات شیرین.



روزهای تولد آبجی ها و داداشای مجازی من:



نام:محدثه(مديروبلاگ)

متولد:11آذر1371

-----------------------

اسم:علی
لقب:پسر نابغه

لقب مجازی:پسر خسته

متولد 27/9/1372

-------------------------

نام:حسين

متولد18آبان سال1370

-------------------------------------------

من المیرا متولد73.12.28

--------------------------------

نام: فاطمه
تاریخ تولد:متولد 9 بهمن 1370

-----------------------------------

نام: حسان

متولد: 8/11/1370

-----------------------------------

نام:محمدمهدی
تاریخ تولد:18 مهر 1374

----------------------------------


اسمم : کیانا


متولد:6 مهر 1376

----------------------------

نام:ستاره
تاریخ تولد:11/1/78

-----------------------------------

داداش آرش

72/6/23

----------------------------------------------

داداش ميلاد

73/10/12

-------------------------------------

آبجی سحر

15/12/71

----------------------------------------------

داداش رضا

29/8/1369

+ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 17:0 آبــــجی محــدثه| |



گفتگو ما چند نفر


http://www.khavaranshop.com/ 



خرید پستی از خاوران شاپ

+ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 16:58 آبــــجی محــدثه| |

توراه سرکار بودم داشتم با بابا صحبت میکردم

وقتی حرفاش شنیدم

گریه ام گرفته بود

حال خوشی نداشتم

رفتم خونه مامان از چهره ام متوجه شد که اتفاقی افتاده

گفت مامان چیزی شده گفتم نه

عصر کلاس داشتم

رفتم دانشگاه

تا عصر بابا به مامان گفته بود

مامان دوباره بهم ریخت

باهام صحبت نمیکرد



ادامـ ه رو دریـابــ
+ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 22:28 آبــــجی محــدثه| |

خیلی ناراح شدم از برخورد میلاد

میلاد دیگه عاشقم نبود این خودش جرقه ای بود برای فاصله گرفتنمون

من مرتب بهش اس میدادم غرورمو له میکردم

بهش میگفتم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم

با من اینکارا نکن

ولی میلاد اصلا عین خیالش نبود

از استرس زیاد من دهانم بدجور افت زده بود

تمرکز روی درسام نداشتم


ادامـ ه رو دریـابــ
+ جمعه شانزدهم اسفند 1392 11:42 آبــــجی محــدثه| |

اسباب کشی ما چند روز طول کشید.

ولی بلاخره خونه مون رو چیدیم.

میلاد ناراحت بود و بهانه گیر شده بود که چرا کمتر محلش میزارم

خوب من هم نمیتونستم مرتب بهش زنگ بزنم

خوب وقتی خودش خونه شون تعمییر میکردن اصلا جواب تلفن من نمیداد

بعد از اتمام کار خونه من به آون آموزشگاه رفتم بلاخره من هم شاغل شدم

میلاد قبول داشت

از طرفی باز من مریض شدم یه بیماری گرفته بودم که باید عمل میکردم

درسام هم روم فشار می آورد


میلاد که متوجه شده بود من کار اسباب کشی تموم شده و من هم سرکارم جا افتادم اوایل آذر بود

ماه تولد من ماهی که من 22ساله میشدم

میلاد گفت میخوام بیام گفتم فعلا نه بزار کار پیدا کنی بعد ولی اون باز منو شکنجه روحی داد

نه تبریک بهم گفت نه چیزی(رویداد روز تولدم در ادامه نوشته شده)



ادامـ ه رو دریـابــ
+ جمعه شانزدهم اسفند 1392 11:11 آبــــجی محــدثه| |

سلام به آبجی های داداشای گلم

ببخشید که خیلی بد قولی کردم ببخشید خیلی وفایی کردم


اما آمدم به این زندگی لعنتی واسه خودم ساختم پایان بدم میخوام فرجام زندگیمو بنویسم


ادامه داستان...


بعد از اینکه دکترا جوابم کرده بود میلاد یه روز باهام خوب بود یه روز نگران ده روز بد

خدایش به ستوه امده بودم که چرا این باید زندگی من باشه ولی عشق علاقه ای که بینمون بود من نمیتونستم از همنفسم دست بکشم 

من ترم تابستون با تمام تلاشم با موفقیت به اتمام رسوندم ونزدیک به مهر میشدیم

من ترم سوم دانشگاه بودم درسا داشت سختتر میشد از طرفی شرایط زندگیمون کمی سختتر

چون ما در خونه مستاجری بودیم قراردادمون به اتمام رسیده بود ولی خانه ی خودمون داشتیم تعمییرات انجام میدادیم هنوز تموم نشده بود.

خیلی اعصاب پدر ومادرم داغون بود از طرفی این میلاد پاش کرده بود تو یه کفش میخوایم بیایم خواستگاری با توجه به اینکه بیکار بود





ادامـ ه رو دریـابــ
+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 22:53 آبــــجی محــدثه| |


سلام به آبجی ها وداداشای خوبم قربون همتون بشم


بچه ها قصه ی زندگی من اونجوری که فکر میکنید نشد...

ادامه داستان...

+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 22:46 آبــــجی محــدثه| |

سلام به کچلای خوب خودم

حالتون چطوره ابجی ها و داداشای گلم ببخشید یه مدت نبودم ولی به یاد تک تک عزیزان بودم اینو با اطمینان میگم هر شب دیگه پست میزارم

بچه ها ادامه ی خاطرات من تا اینجا رسید که برادر زندایم فوت کرد

از طرفی در پست قبل فراموش کردم برادر میلاد تو فروردین تصمیم به طلاق گرفته بودند

همون برادری که تو بهمن تصمیم عقدشون بود.

خلاصه این دو نفر سر دوماه میخواستن طلاق بگیرن

میلاد که فروردین برا مرخصی از سربازی برگشته بود برام گفت محدثه حاظری از هم توافقی جدا شیم

مثل روانیا میخواست امتحانم باز کنه



ادامـ ه رو دریـابــ
+ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 0:21 آبــــجی محــدثه| |

وقتی از خدمت سربازی برگشته بود سر یه موضوعی خیلی پیش پا افتاده دعوامون شد خیلی دعوای بدی بود میلاد ناراحت شد بهم گفت محدثه پشیمون شدم از برگشتنم ولی دعوامون به یه روز نکشید.

تا اینکه میلادتا اخرخرداد خدمت سربازیش تموم کرده بود.

تا امد مجدد افتاد رو دور امدن خواستگاری بهش گفتم اول کار پیدا کن باز بعد بیا واونم تا حدودی قبول کرد

من ترم تابستانه گرفته بودم

میلاد مث روانیا سر هر موضوعی دعوامون میشد


ادامـ ه رو دریـابــ
+ چهارشنبه نهم بهمن 1392 9:21 آبــــجی محــدثه| |


سلام بچه ها یه مدت نبودم  داشتم تکلیفمو با زندگیم مشخص میکردم


ان شالله هرچه زودتر این وبلاگ تکمیل میشه


و همه چیز شرح میدم.

+ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 17:42 آبــــجی محــدثه| |



طراح : ـ♥ـدفــ