خاطرات تلخ وشیرین من

سلام آبجی ها وداداشی عزیزم من ،از اینکه به وبلاگم آمدید خیلی خوشحال و سپاسگذارم



هدف ساختن این وبلاگ این بودکه از خاطرات زندگی منو بخونند ومثل زندگی زجر آورمن نداشته باشید

طریقه ی خوندن خاطرات :به ترتیب پستهای خاطرات شماره گذاری شده

ودر قسمت موضوعات وب خاطرات تلخ وخاطرات شیرین نوشته شده

خاطرات تلخ شروع خاطرات من است وسختی های زندگی من نوشته شده

وخاطرات شیرین هم دنباله ی خاطرات تلخ است

دوستانی که مایل به خوندن خاطرات من همستند اول باید به قسمت خاطرات تلخ برن وآنها رو بخونند بعد به قسمت خاطرات شیرین.



روزهای تولد آبجی ها و داداشای مجازی من:



نام:محدثه(مديروبلاگ)

متولد:11آذر1371

-----------------------

اسم:علی
لقب:پسر نابغه

لقب مجازی:پسر خسته

متولد 27/9/1372

-------------------------

نام:حسين

متولد18آبان سال1370

-------------------------------------------

من المیرا متولد73.12.28

--------------------------------

نام: فاطمه
تاریخ تولد:متولد 9 بهمن 1370

-----------------------------------

نام: حسان

متولد: 8/11/1370

-----------------------------------

نام:محمدمهدی
تاریخ تولد:18 مهر 1374

----------------------------------


اسمم : کیانا


متولد:6 مهر 1376

----------------------------

نام:ستاره
تاریخ تولد:11/1/78

-----------------------------------

داداش آرش

72/6/23

----------------------------------------------

داداش ميلاد

73/10/12

-------------------------------------

آبجی سحر

15/12/71

----------------------------------------------

داداش رضا

29/8/1369

+ یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ 17:0 آبــــجی محــدثه| |



گفتگو ما چند نفر


http://www.khavaranshop.com/ 



خرید پستی از خاوران شاپ

+ یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ 16:58 آبــــجی محــدثه| |

سلام به کچلای خوب خودم

حالتون چطوره ابجی ها و داداشای گلم ببخشید یه مدت نبودم ولی به یاد تک تک عزیزان بودم اینو با اطمینان میگم هر شب دیگه پست میزارم

بچه ها ادامه ی خاطرات من تا اینجا رسید که برادر زندایم فوت کرد

از طرفی در پست قبل فراموش کردم برادر میلاد تو فروردین تصمیم به طلاق گرفته بودند

همون برادری که تو بهمن تصمیم عقدشون بود.

خلاصه این دو نفر سر دوماه میخواستن طلاق بگیرن

میلاد که فروردین برا مرخصی از سربازی برگشته بود برام گفت محدثه حاظری از هم توافقی جدا شیم

مثل روانیا میخواست امتحانم باز کنه



ادامـ ه رو دریـابــ
+ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ 0:21 آبــــجی محــدثه| |

وقتی از خدمت سربازی برگشته بود سر یه موضوعی خیلی پیش پا افتاده دعوامون شد خیلی دعوای بدی بود میلاد ناراحت شد بهم گفت محدثه پشیمون شدم از برگشتنم ولی دعوامون به یه روز نکشید.

تا اینکه میلادتا اخرخرداد خدمت سربازیش تموم کرده بود.

تا امد مجدد افتاد رو دور امدن خواستگاری بهش گفتم اول کار پیدا کن باز بعد بیا واونم تا حدودی قبول کرد

من ترم تابستانه گرفته بودم

میلاد مث روانیا سر هر موضوعی دعوامون میشد


ادامـ ه رو دریـابــ
+ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ 9:21 آبــــجی محــدثه| |


سلام بچه ها یه مدت نبودم  داشتم تکلیفمو با زندگیم مشخص میکردم


ان شالله هرچه زودتر این وبلاگ تکمیل میشه


و همه چیز شرح میدم.

+ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ 17:42 آبــــجی محــدثه| |

ميلاد برام ماشين دربست گرفته بود كه با آزانس برم خونه مون
ميلاد هم آماد شد كه با داداشش و دوستش با ماشين برن خونه عروسشون
ميلاد رو بوسيدم و خداحافظي كردم
تو راه مرتب بهش اس ميدادم
وقتي به شهرمون رسيدم به راننده گفتم منو ببره خونه دوستم كادو تولدش بدم و در آخرم منو برد خونه
ميلاد تمام مدت اس ميداد كه حالم چطوره و كجا هستم
وقتي رسيدم خونه  بهش اس دادم كه رسيدم
ميلاد شب عقد بود من زياد بهش اس ندادم
نميخواستم مزاحم شم

ادامـ ه رو دریـابــ
+ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ 6:42 آبــــجی محــدثه| |

ميلاد بهم گفته بود كه داداشش مهرداد ميخواد زن بگيره

و دختره سه سال از خودش بزرگتر بوده

ميلاد به خاطر عقد داداشش مرخصي گرفته بود

دقيقه عقد داشش تو بهمن ماه سال 90بود.

تمام خانواده اش رفته بودن شهرستان خونه ي دختره برا عقد كنون

من رفتم پيش ميلاد خونه شون

يك ساعت و نيم پيش هم بوديم.

خيلي خوش گذشت


+ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ 14:17 آبــــجی محــدثه| |

 من خيلي زود ترم اول دانشگاهمو به اتمام رسوندم

واقعيتش خيلي ترم اول زود گذشت من و دوستم خيلي داخل دانشگاه شيطوني ميكرديم

مرتب مسخره اينو اون ميكرديم برا هر دختر وپسري اسم گذاشته بوديم

دوستم لادن اون دانشجوي نرم افزار بود چون اي تي ها و نرم افزار ها بعضي درساشون مشابه بود باهم همكلاس بوديم.

لادن از ميلاد چيزي نميدونست

خيلي بهم مشكوك شده بود كه ازم چيزي متوجه شه اما من بروز نميدادم.البته اون خيلي با من صادق بود ولي من اينطور ترجيح ميدادم.



ادامـ ه رو دریـابــ
+ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ 13:54 آبــــجی محــدثه| |

دانشگاهم رو مي رفتم كلاسام همه رو با ذوق وشوق مي نشستم


ميلاد آموزشيش تموم شد.

سرش كچل شده بود.

وقتي آمد پيشم من اذيتش ميكردم

با پشت دست پشت گردنش مي زدم

ميلاد يه روز امده بود پيشم هم ميخواست پي گيري كنه براي خدمت نهايش كجا مي افته دنبال كاراش بود و هم

پيش من باشه

واسه همين يه شب با عشقم ودوستم نسيبه و نامزدش قرار بيرون گذاشتيم و تا هفت شب بيرون بوديم و چون من ساعت 7وپانذده دقيقه كلاس داشتم

ديگه بيشتر از اين مجاز نبودم پيش ميلادم باشم.



ادامـ ه رو دریـابــ
+ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ 13:32 آبــــجی محــدثه| |

ميلاد نگران بود كه من با ورودم به دانشگاه اون رو فراموش كنم و همكلاسيانم روم تاثير بذارن.


خيلي باهاش صحبت كردم كه متقاعد بشه

البته حق هم داشت ولي خيلي حساس شده بود .

درست بود ميلاد خدمت آموزشي بود ولي فشار اونجا رو اثر گذاشته بود و يه كم بدبين شده بود نسبت به اين موضوع دانشگاه رفتن من.

ميلاد يه چند مدت جهرم موند و بعدش مرخصي گرفت.

عزيز دلم بهم گفته بود از محل زندگيمون براش كلاه سربازي بگيرم

براش خريدم

و قرار شد آخر هفته كه ميخوايم بريم خونه ي مادربزرگم كلاه رو براش ببرم و اون بياد روستاي مادبزرگم و كلاه رو ازم بگيره.

عزيز دلم بعد مدتها قرار بود ببينمش

دلم براش يه ذره شده بود.

خيلي احساس تنهايي ميكردم هرچند ميلاد اجازه نميداد يه روز باهم صحبت نكنيم.

وقتي به روستاي مادربزرگم رفتيم ميلاد با ماشين دوستش امد و همديگه ديدم

من با يه چادر گل دار ريز مشكي با يه شال

يه كم ر‍ز لب به لبام زده بودم كه رنگ پريدگيم از بين بره.

و سرقرار رفتم

باهم سلام كرديم كلاه رو بهش دادم

چون اونجا همسايه همه آشنا بودن سريع از هم جدا شديم.

و باهم خداحافظي كرديم


ادامـ ه رو دریـابــ
+ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ 13:23 آبــــجی محــدثه| |



طراح : ـ♥ـدفــ